تبلیغات
وینکس کلاب جادویی - داستانم قسمت های 17 تا 20
Remember more you want more you can

داستانم قسمت های 17 تا 20

یکشنبه 30 تیر 1392 05:02 ب.ظ

نویسنده : هما
ارسال شده در: شخصیت های دیگه ، خبر ، حرف ها ، متفرقه ،
سلام بدویین برید ادامه

در کیلومتر ها دور تر ویستوریا ارام و بی سر و صدا به دنبال گنجینه ی 18 نیرو بود که ان را در یکی از کشو های بهم ریخته ی اهریمن یافت گنجینه را برداشت و تا خواست برگردد اهریمن را بر بالای سر خود دید .

باز هم جنگ اغاز شد هر دو به شدت خسته بودندو نمی توانستند از نیروی خودشان به خوبی استفاده کنند با وجود این که ویستوریا وضع خیلی بد تری داشتاما موفق شد جعبه را با خودش بر دارد و فرار کند.

هیچ کس از عاقبت ویستوریا خبر نداشت چون مقرر شده بود که کسی در کنار ان ها نباشد . ویستوریا خسته و با لباس های خاکی و خونی در حالی که باران به شدت می بارید به رود خانه ی جادو رسید و از خستگی بی هوش شد .

صبح روز بعدیکی از دوستان ویستوریا دورا که به کنار رود امده بود او را دید و به قصر برد ویستوریا چنان جعبه را محکم گرفته بود که کسی نتوانست جعبه را از او بگیرد .

ساعاتی گذشت و بالا خره ویستوریا بیدار شد اما چندان هم حالش خوب نبود و سردرد شدیدی داشت و حالش بهم می خورد . سر انجام با کمک های فلورا و کلورا حالش بهترشد و توانست ماجرا را تعریف کند .

فلورا :پس جای شکرش باقیه که از اون جا نجات پیدا کردی .

نظر بالای ده تا تا بقیه ی داستان

بای

کلورا : راستی این نیروی بیستم چیه و به چه دردی می خوره ؟؟

ویستوریا : خودم هم درست نمی دونم یعنی وقت نکردم ببینم چیهو لی هرچه بود جونم رو نجات داد فلورا : خوب حالا بهتره استراحت کنی خیلی هم خوب نشدی ها

فلورا وکلورا : بعدا می بینیمت فعلا خداحافظ

ویستوریا : خیلی خوب باشه پس خداحافظ

صبح روز بعد حال ویستوریا خیلی بهتر شده بود


دیدگاه ها : نظرای خوجمل
آخرین ویرایش: شنبه 15 تیر 1392 05:05 ب.ظ