تبلیغات
وینکس کلاب جادویی - داستانم قسمت های8 تا 12 (برای اونایی که نخوندن ) + قسمت های جدید 13 + 14 + 15
Remember more you want more you can

داستانم قسمت های8 تا 12 (برای اونایی که نخوندن ) + قسمت های جدید 13 + 14 + 15

سه شنبه 24 بهمن 1391 07:40 ب.ظ

نویسنده : هما
ارسال شده در: حرف ها ، خبر ، متفرقه ،
سلام داستانم در ادامه منتظرتونه
راستی وای به حال کسی که کپی کنه منبع نذاره

ویستوریا به دوستانش گفت : دوستان من و همراهان من اکنون هنگام ان رسیده که با اهریمن پلید  بجنگم و کسی هم نمی تواند جلو دار من شود من برای برگرداندن سونیا و از بین بردن بدی ها هر کاری می کنم برای همین به اسکات کوس می روم مرزبین خوبی ها و بدی ها این جا جایی ست که من تنها یی با اهریمن می جنگم و او نیز اگر به قوانین جنگ احترام بگذارد به تنهایی با من خواهید جنگید او این را گفت و با قدرتی که داشت در یک چشم بهم زدن به مرز خوبی ها و بدی ها رسید .

 از ان طرف اهریمن پلید که از این موضوع با خبر شده بود در حالی که از ترس می لرزید در اسکات کوس منتظر ویستوریا بود او می دانست که اگر در این نبرد شکست بخورد ویستوریا از نقاط ضعف او با خبر می شود و از این رو هم قوی تر می شود و هم در اینده ای نزدیک از نقاط ضعف او استفاده خواهد کرد در همین حال و هوا بود که نا گهان دید ویستوریا در مقابلش ایستاده و منتظراست او سعی کرد که ترس خود را مخفی نگه دارد اما موفق نشد زیرا ویستوریا به او گفت : می ترسی مگه نه ؟؟؟

ولی من نه چون کاملا اماده ام و همه چیز برابر است و تو نمی توانی که بگویی تو از من قوی تری

اهریمن نیز در پاسخ او گفت : بله درسته من ترسیدم چون اگر در این جنگ شکست بخورم اعتماد دوستانم نسبت به من کاسته می شود و این به ضرر من است

ویستوریا گفت : درست است برای من هم این موضوع کاملا روشن است من در جایگاه دشمن تو هستم و تو هم برای من هم جایگاه را داری مگر این که یکی از ما دست بردارد که این امکان پذیر نیست . ولی با این حال من تو را دلداری می دهم و کمک می کنم که قوی تر شوی در حالی که تو حکم دشمنم را داری دنیای خوبی این گونه است دست از سر بدی بر دار زیرا کسی نیست که به تو محبت کند

اهریمن نیز گفت: این یک امر محال هست ممکن نیست من انقدر شعور دارم که خیانت نکنم

ویستوریا جواب داد : پس بجنگ تا بجنگیم

اهریمن هم گفت : باشه

جنگ شروع شد اول ویستوریا به صورت لباس جدید جنگی خود در امد و سپس ویستوریا را با ضربه ی اول زخمی به بازو ی اهریمن زد اهریمن پس از نگاه کردن به زخم رو به او کرد و گفت : من تو را خیلی دست کم گرفته بودم اما دیگر چنین اتفاقی نمیوفتد

ویستوریا هم گفت : خوبه من حریف ضعیف نمی خواهم ما همه ی حرفهایمان را زده ایم پس جای محبتی نیست و بعد با گردباد او را به طرف اسمان پرتاب کرد

وقتی او روی زمین افتاد حسابی زخمی شده بود اما این حیله و نیرنگ او بود وقتی که ویستوریا به او نزدیک شد با سپر دایره ای اش او را به گوشه ای پرت کرد و بعد خودش بلند شد ویستوریا هم با یک جهش بلند شد و از نیروی ذهن خودش استفاده کرد و نیرویی را که اهریمن بر علیه او استفاده کرده بود را خنثی کرد و از همان در برابر اهریمن استفاده کرد

وبعد با شمشیر تنگوی ابی چنان ضربه ی محکمی به اهریمن زد که هر دو بی هوش شدند

اما متاسفانه وقتی بیدار شد خود را چنگال اهریمن دید دسته های فلزی محکمی اجازه ی حرکت را به او نمی داد و کوچکترین استفاده ای از نیروی خود نمی توانست بکند در این جا بود که او در یافت باید حقه ای به اهریمن بزند اما قبل از این که نقشه ای بکشد احساس عجیبی کرد انگار چیزی به بدن او وارد شده بود چیزی که به او احساس ارامش می داد او هنوز نمی دانست که نیروی نوزدهم  خود را کسب کرده بود اما لحظه ای اندیشید و با خود گفت : نکند این کار اهریمن است ؟؟؟ شاید این حقه ای است که او راحت تر بتواند نیرو یم را از من بگیرد ؟؟؟

بنابراین سعی کرد دستان و پاهای خود را باز کند اما ناگهان با تعجب دید که دست ها و پا هایش از میان فلز عبور کرده است صدایی شنید به نظرش رسید صدای پای اهریمن است جای درنگ نبود سریع از ان جا رفت و گوشه ای قایم شد

از ان طرف دوستانش بسیار نگران او شده بودند زیرا او یک روز تمام بود که بر نگشته بود ان ها نگران بودند که مبادا اتفاقی برای ویستوریا افتاده باشد کلوریا و فلوریا از طرف دیگران مامور شدند تا ویستوریا را بیابند ان دو بهترین دوستان ویستوریا بودند و چون با اخلاق او اشنا بودند اول گیرنده های خود را نگاه کردند تا بینند پیامی از ویستوریا هست یا نه بعد خود را سریعا به اسکات کوس رساندند

در کیلومتر ها دور تر ویستوریا ارام و بی سر و صدا به دنبال گنجینه ی 18 نیرو بود که ان را در یکی از کشو های بهم ریخته ی اهریمن یافت گنجینه را برداشت بعد صدای اهریمن را از پشت سرش شنید که می گفت : مهمون داریم مثل اینکه یادت رفته بود این نیرو ها به منم حالا متصل هستند

نظرم زیاد نباشه ادامشو  نمی ذارم ها

بای بای






دیدگاه ها : نظر زیاد !!!!!!!!!
آخرین ویرایش: - -